16.5.09

پیرمرد از عصبانیت خنگی ما یک هفته کلاسش را تعطیل کرده است و ما را از فیض دیدارش محروم.
از یک طرف قند توی دلم آب می شود برای دیدن تو واز یک طرف هم کلاس پیرمرد هست که از دست خواهم داد!
زندگیست دیگر!

12.5.09

پیرمرد حسابی از دستمان عصبانی بود. یکدفعه داد زد: چرا فکر می کنید ما داریم جلو می رویم و همه چیز دارد اتفاق می افتد. اتفاق ها افتاده است،ما داریم به یاد می آوریم!

ناریخ: شنبه یازده و نیم صبح یکی از روزهای اردیبهشت 88