28.2.09

آی تهران! تهران! چهره ابی ات پیدا نیست.

اگر از کشوری به کشور دیگر سفر کنی.همیشه نقطه صفر مرزی یا سالن ترانزیت میدان هوایی مثل برزخ می ماند.
وای به حالت هم که خانمی تنها باشی.
بهترین راه کمتر آزار دیدن در این سفرها این است که خودت را به نادانی بزنی و سرت را به نشانه تایید بالا وپایین تکان بدهی.
وای به روزی که یک پیرزن پرچانه که می خواهد از همه چیز زندگیت سر دربیاورد کنارت نشسته باشد و مرتب هم با موبایلش که صدای زنگش مثل آرنگ موتر لاری است حرف بزند.
دوباره تهران،دلتنگی ،درس وکتاب...

21.2.09

سخت است که در آن واحد باید دو جا باشی با فرسنگ ها کیلومتر فاصله!
سخت تر از آن هم این است که در هیچ کدام از آن دو جا نباشی ویک جای دیگر دستت را زده باشی زیر چانه ات و هیچ کاری هم از دستت بر نیاید که انجام دهی.

18.2.09

اندر احوالات سیاه سر بودن!

از این جا گرفته ام.
اونروزها که فکر میکنی رو پیشونی خانم ها نوشته : غذاپز و ظرف شور. دلم نمیخواد مرد باشم ، دلم میخواد بفهمی من یک انسانم نه یک زن .
اونموقع که چون زنم و به قول تو ضعیفه و ترسو !!!! فکر میکنی میتونی به عنوان یه راننده تاکسی سرم داد بکشی و بگی دلم میخواد شیشه طرف تو رو بدم پایین چون خودم سرم درد میگیره اگه شیشه ام پایین باشه ،دلم نمیخواد مثل مردهای هیکلی یه بَر و بازوی تنومند داشته باشم و قبل از اینکه به فکرت خطور کنه که بهم زور بگی با خودت دو دو تا چهار تا کنی نکنه یه کتک سیر بهم بزنه این یارو . دلم میخواد بفهمی من یک انسانم نه یک زن . پس زور نگو و بد صحبت نکن.
وقتی که با قیافه خسته و لباس نه چندان شیک و با مقنعه ای که از دور شیپور میزنه این خانومه از سرکار اومده و تیپ و قیافه اش به این حرفها نمیاد ، هی جلو پام می ایستی و من میرم جلوتر باز دست بر نمیداری و آخر سر ماشین ها پشت سرت بوق میزنن و منم مجبور میشم یا یه حرف نامربوط بهت بزنم یا آب شم از خجالت (که خیلی وقتها هم نمیدونم چرا جای تو من آب میشم از خجالت !!!!) یا اینکه الکی موبایلم رو بگیرم دم گوشم و زل بزنم به شماره ماشینت که مثلا دارم شماره ماشینت رو میدم به ۱۱۰ تا شرت کم شه که معمولا این آخریه جواب میده اونوفت دلم نمیخواد مرد باشم تا بدون اینکه منو ل خ ت در رختخواب فرض کنی راهتو بکشی بری خونه ات و به زنت بگی : وفادارترین مرد روی زمین منم ! بی لیو می !!!! دلم میخواد بفهمی شریک زندگی ات بالاخره میفهمه همچین وفادار وفادار هم نیستی .دلم میخواد بفهمی من یک انسانم نه یک زن . چرا برای یه انسان مزاحمت ایجاد میکنی تو خیابون ؟
اون زمان که بیشتر از پسرهای خانواده به پدر و مادر میرسم ولی وقتی موضوع به ارث و میراث میکشه سهم تو دو برابر من میشه دلم نمیخواد مرد باشم دلم میخواد بفهمی من یک انسانم نه یک زن .یک انسان بیشتر از انسانی دیگر زحمت کشیده و درسته که پول جواب مناسبی برای این زحمت نیست اما بی انصافی مناسبی که میتونه باشه اگه به تو که تقریبا هیچ کاری نکردی بیشتر برسه. میدونی بعضی وقتها پوله مهم نیست . چرا آدمها با شنیدن کلمه پول فقط یاد وجه مادی قضیه می افتند ؟
اونموقع که به عنوان یک شوهر ، برادر بزرگتر ، پدر ، دایی ، عمو و ... به خودت اجازه میدی رفت و آمدم رو محدود کنی ، نذاری با دوستانم معاشرت کنم ، نذاری لباس باز بپوشم و بلند بخندم ، هر رنگی دلم میخواد انتخاب کنم و ... دلم نمیخواد مرد باشم دلم میخواد بفهمی منم انسانم در درجه اول. مثل تو حق دارم لباس آستین کوتاه بپوشم تو گرمای تابستون با شلوارک لب دریا باشم با هر لباسی که میخوام هرجا که میخوام شنا کنم با هر کی دلم خواست حرف بزنم هر کجا خواستم برم . من حق داشتن آزادی رو دارم .
چرا رو پیشونی من به عنوان یک زن نوشته باید غذا پختن و بچه داری بلد باشم اما رو پیشونی تو نوشته روزنامه خوندن و ولو شدن رو مبل بعد از اومدن از سرکار رو بلده اونم به صورت حرفه ای !!! من درک نمیکنم وقتی خانومها از اینکه شوهرشون بهشون تو کار خونه کمک میکنه افتخار میکنن چون فکر میکنن دارن لطف میکنند . اما به خودشون افتخار نمیکنن وقتی که خسته و مرده از سرکار میان ، بدنشون ضعیف تر از شوهرشونه ، روحشون لطیف تره ، اونا با این شرایط دستکم هشت ساعت کار کردند و شوهرشون هم همین طور ولی با یک بدن قوی تر . اما اینکه بعد از کار میپرن تو آشپزخونه رو لطف نمیدونن . اینقدر به این کار ادامه میدن که دیگه خسته میشن از فداکاری اونوفت میفهمند که زیاد مایه گذاشتند . چطور اونموقع فکر میکردین وظیفه تونه اما حالا شد فداکاری ؟ مگه آدم از انجام وظیفه هم گله میکنه ؟ اونموقع دلم نمیخواد مرد باشم دلم میخواد بفهمی ما انسانیم . به غذا احتیاج داریم ، به خونه تمیز نیاز داریم . پس این مهارتها رو به عنوان یک انسان بلد باش و به انسان دیگه ی تو خونه کمک کن .
نمیدونم . نمیدونم . نمیدونم به خدا بگم عدالتت چندان درست به نظر نمیاد یا بگم عدالتت توسط آدمیانت ، این اشرف مخلوقاتت تحریف شده ؟! نمیدونم چرا خودم رو نمیتونم قبل از انسان بودن یک زن تصور کنم ؟ چرا نمیتونم کارهایی که همجنسانم در طول قرون متمادی به عنوان کوچکترین وظیفه شان در نظر گرفتند را بپذیرم ؟
من یک انسانم نه یک زن !!!

پ.ن تذکرمندانه : توروخدا منو به فمینیست بودن ملقب نفرمایید که نه اصلا میدونم چیه نه سر از این جنگولک بازی ها آدمها در میارم . من به عنوان یک انسان به این موضوع نگریستم . یه روز هم راجع به انسان بودن مردها مینویسم.
پ.ن روشن کنانه افکار عمومی : من از زن بودن خودم شاکی نیستم . از آدم نبودن بعضی انسانها اندوهگینم .
پ.ن اعترافانه : ما مخلص هر انسان مذکری هستیم که مشمول حرفهای بالا نیست . کم نیستند در اطرافمان .

16.2.09

گوته:

تا زمانی که تصمیمی گرفته شود،تردید وجود دارد،
شانس ،عقب می نشیند،
بدون آنکه هیچ گاه موثر باشد.
در مورد همه فعالیت های مبدا و خلقت،
یک حقیقت مسلم وجود دارد،
غفلت،ایده های بیشمار
وطرح های بی پایان را می کشد:
لحظه ای که تصمیم گرفته می شود،آن گاه
مشیت الهی نیز جاری می شود.
چیزهایی اتفاق می افتد تا به کمک بشتابند،
که تا کنون اتفاق نیافتاده اند.
یک تصمیم ،ظوفانی از وقایق به پا می کند،
اتفاقات، ملاقات ها و امدادهای غیبی
در جهت خواسته ها
که هیچ کس در رویاهایش هم ندیده است.
هر کاری که می توانی انجام دهی یا در ذهن تصور کنی را
شروع کن.
بی پروایی در درون خود،نبوغ،قدرت و نیرویی سحر انگیز دارد.
از هم اکنون بی پروایی را آغاز کن.
پ ن:
خجالت آور است.
پر شده ام از روزمرگی ها
شماها هم که صدایتان در نمی آید!
واقعا از این که اخیرا این جا پر شده از روزمرگی شاکی نیستید؟
متوجه شده ای بعضی ها هر چه پیرتر می شوند،جذاب تر می شوند... دوست داشتنی تر و با شخصیت تر می شوند!
نمونه اش همین هنرمندها هستند که فیلم ها،مصاحبه ها و نوشته های جوانی وپیری شان جلوی چشم ماست و می شود مقایسه شان کرد.
کاش اگر سنم به پیری برسد،به جای یک پیر زن غرغرو،یکی از این موجودات دوست داشتنی بشوم!

14.2.09

برف برف

دیشب زنگ زدند که داریم یک مهمانی کوچک ترتیب می دهیم و ما هم دعوت شدیم. صبح راه افتادیم و رفتیم. سر از تپه هایی پوشیده از برف شهرک امید سبز در آوردیم و چهار پنج ساعت تمام توی برف ها بودیم. با آدم هایی که شاید نصفشان را هم خیلی خوب نمی شناختیم.گلوله برفی به هم زدیم. آدم برفی ساختیم و جیغ کشیدیم!
خیلی خوش گذشت! درست مثل همان بیرون رفتن های وقت وبی وقت ماها در این چند سال اخیر بود که تقریبا هشتاد درصد آن ادم ها الان بیرون از افغانستان هستند.
می دانم که دل همه تان برای آن روزها تنگ شده!