نزدیک شده ای به سی سالگی ات. آن وقت است که تازه می فهمی که از یک جایی وقتی اخم می کنی یا می خندی، روی صورتت خط های عمیق تری می افتد و کمی طول می کشد تا به جای اولش برگردد.
یک روز می روی استخر و به مربی شنا می گویی که برای اولین بار است که وارد آب می شوی و او هم که خانم خوشگلی است- همین طوری الکی خواسته ای که از همون اول "رویا جون" صداش کنی و دوستش داشته باشی- چشم هایش گرد می شود از این حرف تو و برای خودش تکرار می کند تا سی سالگی هنوز وارد آب نشده!!
تو را ول می کند توی آب استخر که تا بالای سینه ات است و می فهمی که ای داد بیداد ، من که این حس شناور بودن را تجربه کرده ام. روی صندلی جلو ماشین کنار تو، یا در باران شبانه ای که نمی دانستی اشک بود یا باران که چشم هایت را می شست و فهمیده بودی دیگر نه تویی خواهد بود و نه صندلی جلویی که با تو بشود روی آن نشست.
بعد از یک ساعت می گوید که خودت تنهایی باید با مخ بروی توی استخر و پاهایت را بکنی از زمین.
تو که کمی مانده به سی سالگی ات و می دانی که فرصت زیادی برای از دست دادن نداری و می دانی که رویا جون درست کنار تو ایستاده و کافی است دست بیندازد واگر زیر آب ماندی، بکشد تو را بیرون و بگذارد نفس بکشی. با مخ می روی توی استخر ومی آیی بالا.
رویا ذوق زده می شود که: استعداد شنا داری.
نمی داند که تو فرصتی نداری برای از دست دادن و همه اش به خاطر زندگی ست ،نه استعداد!
بعد می رود تا به شاگرد دیگرش برسد و از تو می خواهد دوباره با مخ بروی توی آب و بیایی بیرون. رویا دور وبرت نیست و می دانی که حواسش هم زیاد به تو نیست. نه که تو استعدادش را داری...
با مخ می روی توی آب و نمی توانی بالا بیایی... گم می کنی بالا و پایین را... پاهایت به هیچ کجا بند نیست و دست هایت چنگ می اندازد توی آب را. هیچ چیزی نیست و می خواهی داد بکشی که دهانت پر از آب می شود. فکر می کنی به زنانی که بدن هایشان توی آب این استخر خورده است، پیر،جوان، کودک و تو از هر کدام ذره ای را فروبرده ای توی ریه ات...
یادت می آید که از جایی شنیده ای که غرق شدن درد ندارد و بعد از مدتی که شش های آدم پر شد از آب،حس خوبی می دهد. درست مثل مصرف مواد مخدر است .
پاهایت می خورد به جایی و می ایستی. آب تا بالای سینه ات است، سرفه می کنی و آب را می دهی بیرون و یک لبخند معلوم نیست از چه گوری پا شده و گوشه لبت نشسته.
خانم مسن کناری ات که دهانش را باز کرده بوده برای کمک خواستن، همانطور ذل زده به تو و حس بور شدگی توی صورتش داد می زند .
رویا آن طرف تر داد می زند: درست نرفتی، تمرین کن!
فکر می کنی، غرق شدگی را. بارها و بارها غرق شده ای. وقتی که رییست فهمید باج به هوس هایش نخواهی داد و از کار اخراجت کرد. وقتی که مادرت را گذاشتند توی قبر و تو آنجا نبودی و فهمیدی که دیگر هیچ وقت آن صورت را نخواهی دید، آن خطوط صورت را که روزی زیباترین دختر روستا داشت و تو هیچ کدامش را به ارث نبرده بودی.
چند بار در زندگیت غرق شده بودی.
بعد سرفه کنان دوباره سر از یک روز دیگر در زندگی در آوردی... دوباره با مخ می روی توی آب...