17.11.09

غرق شدن

نزدیک شده ای به سی سالگی ات. آن وقت است که تازه می فهمی که از یک جایی وقتی اخم می کنی یا می خندی، روی صورتت خط های عمیق تری می افتد و کمی طول می کشد تا به جای اولش برگردد.
یک روز می روی استخر و به مربی شنا می گویی که برای اولین بار است که وارد آب می شوی و او هم که خانم خوشگلی است- همین طوری الکی خواسته ای که از همون اول "رویا جون" صداش کنی و دوستش داشته باشی- چشم هایش گرد می شود از این حرف تو و برای خودش تکرار می کند تا سی سالگی هنوز وارد آب نشده!!
تو را ول می کند توی آب استخر که تا بالای سینه ات است و می فهمی که ای داد بیداد ، من که این حس شناور بودن را تجربه کرده ام. روی صندلی جلو ماشین کنار تو، یا در باران شبانه ای که نمی دانستی اشک بود یا باران که چشم هایت را می شست و فهمیده بودی دیگر نه تویی خواهد بود و نه صندلی جلویی که با تو بشود روی آن نشست.
بعد از یک ساعت می گوید که خودت تنهایی باید با مخ بروی توی استخر و پاهایت را بکنی از زمین.
تو که کمی مانده به سی سالگی ات و می دانی که فرصت زیادی برای از دست دادن نداری و می دانی که رویا جون درست کنار تو ایستاده و کافی است دست بیندازد واگر زیر آب ماندی، بکشد تو را بیرون و بگذارد نفس بکشی. با مخ می روی توی استخر ومی آیی بالا.
رویا ذوق زده می شود که: استعداد شنا داری.
نمی داند که تو فرصتی نداری برای از دست دادن و همه اش به خاطر زندگی ست ،نه استعداد!
بعد می رود تا به شاگرد دیگرش برسد و از تو می خواهد دوباره با مخ بروی توی آب و بیایی بیرون. رویا دور وبرت نیست و می دانی که حواسش هم زیاد به تو نیست. نه که تو استعدادش را داری...
با مخ می روی توی آب و نمی توانی بالا بیایی... گم می کنی بالا و پایین را... پاهایت به هیچ کجا بند نیست و دست هایت چنگ می اندازد توی آب را. هیچ چیزی نیست و می خواهی داد بکشی که دهانت پر از آب می شود. فکر می کنی به زنانی که بدن هایشان توی آب این استخر خورده است، پیر،جوان، کودک و تو از هر کدام ذره ای را فروبرده ای توی ریه ات...
یادت می آید که از جایی شنیده ای که غرق شدن درد ندارد و بعد از مدتی که شش های آدم پر شد از آب،حس خوبی می دهد. درست مثل مصرف مواد مخدر است .
پاهایت می خورد به جایی و می ایستی. آب تا بالای سینه ات است، سرفه می کنی و آب را می دهی بیرون و یک لبخند معلوم نیست از چه گوری پا شده و گوشه لبت نشسته.
خانم مسن کناری ات که دهانش را باز کرده بوده برای کمک خواستن، همانطور ذل زده به تو و حس بور شدگی توی صورتش داد می زند .
رویا آن طرف تر داد می زند: درست نرفتی، تمرین کن!
فکر می کنی، غرق شدگی را. بارها و بارها غرق شده ای. وقتی که رییست فهمید باج به هوس هایش نخواهی داد و از کار اخراجت کرد. وقتی که مادرت را گذاشتند توی قبر و تو آنجا نبودی و فهمیدی که دیگر هیچ وقت آن صورت را نخواهی دید، آن خطوط صورت را که روزی زیباترین دختر روستا داشت و تو هیچ کدامش را به ارث نبرده بودی.
چند بار در زندگیت غرق شده بودی.
بعد سرفه کنان دوباره سر از یک روز دیگر در زندگی در آوردی... دوباره با مخ می روی توی آب...

16.11.09

بیا بریم خونه خومون خونه خوتون یار گلم

فیلم برخورد (کرش) را نگاه می کنم و یک جاهایی رسما اشکم در می آید.
چندمین بار است که نگاه می کنم و برای اولین بار فکر نمی کنم که به خاطر خاطره ای که من از اولین دیدن این فیلم دارم است که تحت تاثیر قرار گرفته ام!
پلیس سیاهپوست اول فیلم می گوید: ما آدم های امروزی آنقدر از همدیگر دور و بیگانه ایم که محکم خودمان را می کوبیم به هم ،تا ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد!(نقل به مضمون)
راست می گوید.

پی نوشت: وقتی صدای زن خواننده روی اپیزود خانواده ایرانی در این فیلم پخش می شود، آدم شوکه می شود! همین را می خواند با لهجه شیرازی: بیا بریم خونه خومون خونه خوتون یار گلم...

14.11.09

آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حاليکه خانمش هر روز درخانه بود.او مي خواست زنش ببيند براي اودر بيرون چه مي گذرد.بنابراين دعا کرد :خداي عزيز :من هر روز سر کار مي روم و 8 ساعت بيرونم در حاليکه خانمم فقط در خانه مي ماندمن مي خواهم او بداند براي من چه مي گذرد؟بنابراين لطفا اجازه بدين براي يک روز هم که شده ما جاي همديگه باشيم.
خداوند با معرفت بي انتهايش آرزوي اين مرد را برآورد کرد .صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون يک زن از خواب بيدار شد و براي همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بيدا کرد و لباسهاي مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتي شون گذاشت و به مدرسه برد.خانه رو جارو کرد- براي گرفتن سپرده به بانک رفت- به بقالي رفت- جاي خواب )کجاوهء)گربه هارو تميز کرد- سگ رو حمام دادو ساعت يک بعد از ظهر بود و او عجله داشت براي درست کردن رختخوابها - به کار انداختن لباسشويي- جارو و گرد گيري - تي کشيدن آشپز خانه- رفتن به مدرسه براي آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل - آماده کردن شير و خوردنيها و گرفتن برنامهءبچه ها براي کار خانه - اتو کشي و مرتب کردن ميز غذا خوري نگاه کردن تلويزيون حين اتو کشي در ساعت 4:30 بعد از ظهر و............ ......... (از ذکر انجام بقيه کارها فاکتور گيري شد.) .......
در ساعت 9:00 او از يک کار طاقت فرساي روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حاليکه بايد رضايت .........صبح روز بعد بلافاصله قبل از بيدار شدن از خواب گفت :خدايا :من چه فکري مي کردم من سخت در اشتباه بودم براي غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
خداوند با معرفت لايتناهي خود جواب داد :پسرم من احساس مي کنم تو درست را ياد گرفتي و خوشحالم که مي خواهي به شرايط خودت برگردي ولي تو فقط مجبوري نُه ماه صبر کني زيرا تو ديشب حامله شدي !!!
این متن با ایمیل به دست من رسیده!

11.11.09

عملیات نجات

خوب یک غروب پاییزی ست که درخت های حیاط دانشگاه را روز به روز زیباتر می کند .
یاد دو سه روز پیش افتادم که داشتیم با دخترها راجع به زیاد کوه رفتن بچه های دانشگاه حرف می زدیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم به این خاطر این قضیه پر طرفدار است که عملیات نجات در آن جا همچنان ادامه خواهد داشت. خوب بالاخره رودخانه است، کوه است، زمین خوردن و لیز خوردن است. یکی باید باشد که خانم ها را نجات بدهد.
ن زانویش ضرب دیده و چند هفته ای هست که لنگ لنگان می رود دانشگاه و برمی گردد. فکر می کنید چند بار تاکسی گرفته است. هیچی... هر بار پایش را که از پانسیون بیرون می گذارد همینطور ماشین است که برای خانم نگه می دارد. بعد او بین ماکسیما و پرادو انتخاب می کند و به مقصد می رسد. هر شب هم ماجراها داریم با این پای ضرب دیده و دوست دارانش.
نمی دانم چه مرضی هست که دخترها- از عقاید مذهبی و لاییک تا سنتی و مدرن- همه کشته و مرده این جنتلمن هایی هستیم که در هر صورت عملیات نجات را رهبری می کنند،چه آن باز کردن در باشد و یا کمک برای رساندن شما به مقصد.
خلاصه آقایان!
غافل نشوید از این عملیات ها.

9.11.09

دلمان خوش است...

فیلم اسامه را که یکی دو سال پیش از کتابخانه دانشگاه امریکایی ها برداشتم و پس ندادم و یک بار هم بیشتر نتوانستم نگاه کنم را از از ونک باا زیر نویس افتضاح خریده و آورده توی اتاق!

می گویم زینب حالت بد می شود . الان تماشا نکن.

بگذار یک وقت دیگر، در دلم می گویم: یک وقتی که من نباشم.

گوش نمی کند و دو ساعت بعد لب ولوچه اش آویزان است و می خواهد با من حرف بزند. یک فیلم هالیوودی در پیت می دهم ببیند حالش خوب شود.

بعد فکر می کنم، کجاست عاشقانه های این شهر؟

کابل هم حتما برای خودش عاشقانه هایی داشته است. وقت های خیلی دور، وقت های نزدیکتر به ما و وقت های ما.

چند روز بعدش یکهو به کله ام می زند یک عاشقانه بنویسم که در کابل این سال ها می گذرد. با آدم هایی که پناه آورده اند به این شهر!

چند روز بعد که از چند صفحه جلوتر نمی روم، با این که می دانم از کجا شروع می شود و به کجا ختم. به خودم دلداری می دهم که شاید روی کاغذ کامل نشود اما قصه اش را می دانم وشاید یک روزی کامل شود!

بعد دوباره اسامه را می گذارم، با ان موسیقی اش!!!


7.11.09

سزار

خوب مردک یک ساعت تمام مرا معطل پشت در اتاقش نگه داشته ،تا یک نامه پنج دقیقه ای را تایپ کند ،نوع برخوردش هم که صد رحمت به سزار مهدی اینا!
اول طوری نامه ام را می گیرد که انگار به چیز نجسی دست می زند. یک وری هم نشسته است و نیم هیکلش روبروی من است. بعد هم آن یکی برای ثبت نامه ام یک ساعت مرا منتظر نگه می دارد، که سیستممان خراب است- دفعه قبل هم سیستمشان خراب بود- بعد هم که سه دفعه که می روم توی اتاقش و پیگیر نامه ام می شوم لطف می کند و نامه ام را در عرض دو دقیقه ثبت می کند وبه دستم می دهد.
تایپ دو انگشتی اش که افتضاح است، هرسه ثانیه یک دکمه را می زند.
بعد، آن یکی به این گیر می دهد که چرا یک هفته است نامه دست من مانده است- نامه ام یک ماه اعتبار دارد- خودم را به خنگی می زنم و گردنم را کج!
تصمیمم را گرفته ام که به مردک بگویم ، مشکل روانی دارد.
فکر می کنم آنقدر قیافه ام تابلو است که می خواهم یک چیز حسابی بهش بگویم و اگر کار به دعوا کشید تا آخرش بروم. تند تند نامه ام را دو انگشتی تایپ می کند وبا من می آید تا توی خود دبیر خانه و مطمین می شود که نامه ام را گرفته ام و سالن را ترک کرده ام.
برای ده دقیقه کار نزدیک به دو ساعت را در ساختمان شماره 3 وزارت خارجه گذرانده ام. ساعت ناهارم را از دست داده ام و تا می رسم سفارت ، به من می گویند که نامه ها را فقط صبح تحویل می گیرند.
پانسیون که می رسم ساعت از سه بعد از ظهر گذشته است.
کلا برازنده ایم به نام جهان سومی!!!!



6.11.09

برای غروب های جمعه تنهایی

غریبانه

از روستاهای دور آمده ام
از گذرگاه های سخت
رودها و دریاها را پیموده ام-
بلندترین قله ها را،
"کتل زرد " را
نبردهای سختی را تاب آورده ام
چنان نبود که بخوانیم
چنین است که از عشق ناشیانه سخن می گویم.
در فاصله ی مهر و خشم
لبخندت تجربه تازه بود
آغوشت
پناهگاهی تا در خود نظری کنم.
شب ها را می شناختم
و خوفناکی جنگل را
حالا ترا می شناسم- چشم های ترا،
و صافی سخنت را.
دگر
اندک
اندک
عشق را می سرایم
ترا می سرایم.


*از کتاب یکسره بدخشان با تو
لطیف پدرام
انتشارات عرفان